نگاشته شده توسط: leonotion | مه 3, 2010

گرگ

..

صحنه زیبایی از فیام Eight Below و آهنگ پر حجم Moment of Peace – Gregorian:

In moment of piece

Come now, come by our side
A place where you can hide
We are the sunshine
Rest your Soul here
And you’ll find
We are the energy
We give the world to thee
Hold up your heart now
We will ease pain from your brow

When the world is in tatters
And destruction is near
You can come with us here

When the people are strangers
You’ll rest here with me
In a moment of peace

Light up the dark below,
See through the stars,
Reach to the earth’s flow
Drift in the joy of our hearts,
Unleash the energy,
Taste of the wine
Drink as a Soul
That knows now, power divine

in a moment of peace

..

نگاشته شده توسط: leonotion | آوریل 8, 2010

به یاد خسرو شکیبایی ..

..

خسرو شکیبایی

سلام! حال همه ی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی سبب میگويند با اين همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و … نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان! تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه ی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست! راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانه ایی خريده ام بی پرده، بی پنجره، بی در، بی ديوار … هی بخند! بی پرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچه ی ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد يادت میآيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ نه ریرا جان نامه ام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برايت مینويسم حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن! بيا برويم رو به روی بادِ شمال آن سوی پرچين گريه ها سرپناهی خيس از مژه های ماه را بلدم که بیراههی دريا نيست. ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته ام بيا برويم! آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست میتوانيم بدون تکلم خاطره ایی حتی کامل شويم میتوانيم دمی در برابر جهان به يک واژه ساده قناعت کنيم من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه هنوز بيت ساده ایی از غربتِ گريه را بياد آورم. من خودم هستم بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم. دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه … صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ … تا مرگ، خسته از دق البابِ نوبتم آهسته زير لب … چيزی، حرفی، سخنی بگويد مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت! هِه! مرا نمیشناسد مرگ يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند! حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا تا تو دوباره بازآيی من هم دوباره عاشق خواهم شد ..

[شعر از سیدعلی صالحی با صدای شادروان خسرو شکیبایی]


اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی … می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود
کاکل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بند رَختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تک جوان ازدیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
جغد در باغ معلق می خواند
باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
آب را دیدم خاک رادیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخاک در فکر
شیهه پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کباک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها راباکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی باکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

کاشان | قریه چنار | تابستان 1343

..

نگاشته شده توسط: leonotion | مارس 27, 2010

لذت همیشگی مطالعه و نوشتن

..

یک میز با یک کامپیوتر و یه عالمه کتاب روش تو یک اتاق پر از کتاب  یا  یک وان پر از کف و یه میز چوبی و دوتا شمع و یک فنجون چای .. مطالعه و نوشتن همیشه پر از لذته …

لذت مطالعه

لذت نوشتن

..

نگاشته شده توسط: leonotion | مارس 1, 2010

پرچم و سرود ملی ایران

..

ما ایرانیان، میراث­ دار یکی‌ از کهن­ ترین و با اصالت­ ترین تمدن­ های بشری هستیم، اما از نشان­ های اصیل و با معنای ملی‌ ما در مناسبت­های جهانی‌ خبری نیست و جای اون را با نمادهای بی ­ربط مذهبی (بزرگترین دروغ تاریخ بشر) و سیاسی گرفتند.

پرچم ما بجای یک نشان و درفش ملی‌، حامل محتوا، نشانه ­ها، و نمادهای مذهبی است. جالبه که پرچم هر کشور بایستی نمادی ملی‌ و متشکل از نشانه­ های اصیل ملی‌ اون کشور باشه و نه نمادهای مذهبی و دینی‌. شاید تنها کشوری در جهان باشیم که روی پرچم ملی‌ ما از یک زبان بیگانه (نشان وسط و حاشیه ­نویسی مرز رنگها)‌ استفاده شده است. این پرچم ایران نیست بلکه نشانگرمحتوای حکومت مذهبی جمهوری اسلامی که یک تفکر خطرناک شیعه غالیه بی­ هویت است، می­ باشد.

پرچم ایران، پرچم سه رنگ سبز و سفید و قرمز و دارای نشان شیر و خورشید است. شیر و خورشید، نشان غرورآفرین ملی‌ ایران بوده و هست و هیچ گروه و تفکری، مخصوصا تفکر واپس زده و کوته­ فکر سلطنتی حق ادعا و مصادرهٔ این نشان را به نام خود ندارد.

متاسفانه آنچه که به عنوان پرچم و یا سرود ملی‌(!) ایران معرفی‌ می­شود، هیچ نشانی‌ از ایران و ملیت ایرانی ندارد و حاوی پیام­های مذهبی‌ و حکومتی بوده و بیشتر ازابنکه به یاد وطن باشد متاثر ار مذهب است. سرود ملی ایران،‌ بایستی که ملی‌ وبه دور از هرگونه گرايش‌ سياسي، مذهبي، و قومي و به زبان دوست­ داشتنی پارسی‌ باشد.

سرود ملی‌ ایران که در 27 مهرماه سال 1323 در تالار دبستان نظامي تهران با شعر دکتر حسين گل گلاب استاد دانشگاه تهران و آهنگسازی روح‌الله خالقی و صدای غلامحسين بنان متولد شد:

ای ایران ای مرز پر گهر      ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان      پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم      جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام      دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما      پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت در و گوهر است      خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم      برگو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به پاست      نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام      دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما      پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خُرم بهشت من      روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارَد به پیکرم      جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گِلم      مهر اگر برون رَوَد تهی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه ام      دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما      پاینده باد خاک ایران ما

این سرود ملی ایران عزیز من است که به احترامش می ایستم.

..

نگاشته شده توسط: leonotion | فوریه 20, 2010

دین از دیدگاه من ..

..

دین مثل دندون عقل میمونه،

اسمش قشنگه، به خیال خودش هم اون ته جاش قرص و محکمِ و چهارستونِ دهان آدم دستشه، ولی‌ قرنهاست که کارکرد خودشو از دست داده و فقط دندونای دیگه رُ خراب و دهان آدمُ سرویس می‌کنه، بدون هیچ فایده ایی.

ولی خوب، خبر خوش اینکه دندونای عقل در جریان سیر تکامل انسان به تدریج در حال حذف شدن هستند.

خوش به حال اونایی که اصلا از اون اول دندون عقل نداشتند، اگر هم داشتند یه روز تصمیم گرفتند و هر چهارتاشُ از ریشه کشیدند و پرت کردند بیرون، مثل من.

..

نگاشته شده توسط: leonotion | فوریه 14, 2010

Validation

..

.. You, You Are Awesome

..

نگاشته شده توسط: leonotion | فوریه 13, 2010

Carl Sagan

..

در ۱۳ اکتبر ۱۹۹۴، کارل ساگان در یک سخنرانی‌ عمومی‌ در دانشگاه کورنل عکس زیر را نمایش داد.این عکس از فاصله ۶٫۴ میلیارد کیلومتری از زمین توسط ویجر۱ گرفته شده است و در این عکس زمین تنها ۰٫۱۲ پیکسل، اندازه داشت. این عکس به وسیله یک دوربین با زاویه باریک ۳۲ درجه و با استفاده از فیلترهای آبی ، سبز و بنفش گرفته شد.

کارل ساگان در کتاب «نقطه رنگ‌پریده آبی» درباره این عکس می‌نویسد:

«ما موفق شدیم که این عکس را از عمق فضا بگیریم و اگر شما به آن نگاه کنید ، یک نقطه می‌بینید.

به آن نقطه بار دیگر نگاه کنید. آنجاست. آنجا خانه است. ما آنجاییم.

هر کسی که دوست داریم ، هر کسی را که می‌شناسیم ، هر کسی که از او تا به حال شنیده‌ایم ، هر انسانی که تا به حال زیسته است ، ‌روی همین نقطه به سر برده است.

مجموع همه خوشی‌ها و رنج‌‌های ما ، هزاران آموزه‌ اقتصادی ، ایدئولوژی‌ و مذاهب دلگرم‌کننده ، هر شکارچی و کاوشگری ، هر قهرمان و ترسویی ، هر آفریننده و نابودکننده تمدنی ، هر شاه و رعیتی ، هر زوج جوان عاشقی ، هر کودک امیدواری ، هر مادر و پدری ، هر مخترع و مکتشفی ، هر معلم اخلاقی ، هر سیاستمدار فاسدی ، هر ابرستاره‌ای ، هر رهبر عالی‌رتبه‌ای و هر معصوم و گناهکاری در تاریخ نوع بشر روی همین نقطه غبارگونه معلق در پرتو آفتاب ، تجلی یافته‌ و زیسته‌ است.

زمین جایگاه کوچکی در گستره بیکران گیتی است. به رودهای خونی فکر کنید که به وسیله ژنرال‌ها و امپراتور‌ها جاری شدند تا آنها بتوانند برای زمانی کوتاه ، آقای قسمتی از این نقطه شوند. به اعمال وحشیانه‌ای فکر کنید که به وسیله ساکنان یک گوشه از این نقطه بر سر ساکنان یک گوشه دیگر به سختی قابل تشخیص آمد‌.
چقدر کج‌فهمی‌های آنها زیاد بود ، چقدر برای کشتن یگدیگر حریص بودند ، چقدر نفرتشان عمیق بود. وضعیتمان ، تصور مهم بودنمان ، تصور اینکه حق ویژه‌ای در عرصه گیتی داریم ، این نقطه رنگ‌پریده را به چالش کشیده است.

سیاره ما ، نقطه کوچکی در سیاهی عظیم احاطه‌کننده‌اش است. در همه این بیکرانگی ، چیزی نیست که بتواند از جایی برای کمک از شر خودمان به یاری‌مان بیاید. این مهم بر عهده خود ماست. گفته می‌شود که ستاره‌شناسی باعث فروتنی می‌شود و من می‌خواهم اضافه کنم که ستاره‌شناسی باعث خودسازی می‌شود.

به باور من شاید هیچ برهانی درباره نابخردی غرور نوع بشر ، بهتر از این تصویر دور از دنیای کوچکمان نباشد.

از نظر من ، این تصویر ، بر مسئولیت ما برای برخورد مهربانه و مشفقانه با یکدیگر تأکید می‌کند و همچنین بر گرامی داشتن و محافظت از این نقطه آبی رنگ پریده ، تنها خانه‌ای که تا به حال شناخته‌ایم.»

From this distant vantage point,

the earth might not seem of any particular interest.

But for us, it’s different.

Consider again that dot. That’s here.

That’s home. That’s us.

On it, everyone you love, everyone you know,

everyone you ever heard of. Every human being who ever was

lived out their lives.

The aggregate of our joy and suffering.

Thousands of confident religions, ideologies, and economic doctrines,

every hunter are forager, every hero and coward,

every creator and destroyer of civilization.

every king and peasant, every young couple in love,

every mother and father, hopeful child, inventor and explorer,

every teacher of morals, every corrupt politician,

every superstar, every supreme leader

every saint and sinner in the history of our species

lived there.

On the mote of dust.

Suspended in a sunbeam.

The earth is a very small stage in a vast cosmic arena.

Think of the rivers of blood

spilled by all those generals and emperors

so that in glory and in triumph they could become

the momentary masters of a fraction of a dot.

Think of the endless cruelties visited

by the inhabitants of one corner of this pixel

on the scarcely distinguishable inhabitants of some other corner.

How frequent their misunderstandings,

how eager they are to kill one another,

how fervent their hatreds.

Our posturings, our imagined self-importance,

the delusion that we have some privileged position in the universe,

are challenged by this point of pale light.

Our planet is a lonely speck in the great enveloping cosmic dark.

In our obscurity — in all this vastness

there is no hint that help will come from elsewhere

to save us from ourselves.

The earth is the only world know so far to harbor life.

There is nowhere else, at least in the near future

to which our species could migrate.

Visit? Yes. Settle? Not yet.

Like it or not, for the moment, the earth is where we make our stand.

It has been said that astronomy is a humbling and character-building experience.

There is perhaps no better demonstration of the folly of human conceits

than this distant image of our tiny world.

To me, it underscores our responsibility

to deal more kindly with one another

and to preserve and cherish the pale blue dot, the only home we’ve ever known.

..

نگاشته شده توسط: leonotion | فوریه 4, 2010

تصور کن – سیاوش قمیشی

..

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن
تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم
دیگه سهم هر انسان تن هر دونه‌ی گندم
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا
::یغما گلروئی::
::روزهای بی خاطره::

..

نگاشته شده توسط: leonotion | فوریه 4, 2010

الكی – سياوش قميشی

..

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام .. کار و بار زندگی مُ بزارم برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام .. بشینم یه گوشه دنج موهای تو رُ ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم .. حواست به من نباشه دزدکی تو رُ ببینم

..

نگاشته شده توسط: leonotion | فوریه 3, 2010

تصور کن – جان لنون

..

Imagine there’s no heaven
It’s easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today…

Imagine there’s no countries
It isn’t hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace…

You may say I’m a dreamer
But I’m not the only one
I hope someday you’ll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world…

You may say I’m a dreamer
But I’m not the only one
I hope someday you’ll join us
And the world will live as one

تصورشو بكن
نه بهشتى در ميون باشه
نه دوزخى
تصورش سخت نيست
بالا رو كه نگاه كنى
فقط آسمونو ببينى
و مردمو
كه فقط واسه امروز زندگى كنن
تصورشو بكن
كشورى در ميون نباشه
تصورش سخت نيست
تصورشو بكن
چيزى نباشه كه بخاطرش بميرى
يا بكشى
حتی هيچ مذهبى هم وجود نداشته باشه
تصورشو بكن
مردم عمرشونو در صلح سر كنن
شايد بگى خيال مى‌بافم
ولى من تنها نيستم
آرزوم اينه
كه تو هم يه روزى بپيوندى به ما
و همه دنيا يكى بشه
دنيايى بدون مالكيت رو تصور كن
مى‌تونى تصور كنى؟
دنيايى بدون گرسنگى،
بى‌حرص و طمع
يگانگى آدما رو تصور كن
تصور دنيايى رو بكن كه همه يه سهمى توش دارن
شايد بگى خيال مى‌بافم
ولى من تنها نيستم
آرزوم اينه
كه تو هم بپيوندى به ما
و همه دنيا يكى بشه

..

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.